بیستم مهر را روز حافظ نامگذاری کرده اند. خواستم به همین مناسبت غزلی از خواجه را انتخاب کنم و در اینجا بیاورم اما یاد چندین خاطره متفاوت از حافظ افتادم و گفتم بد نیست که یکی دو تای آنها را بنویسم .

1- حدود هفده هیجده سال پیش بود که خانوادگی به همراه چند تن از بچه های دانشکده حقوق به پابوس آقا امام رضا "ع" رفته بودیم . کسانی مثل محسن باباخانی و همسرش خانوم معتقدی و خانم حسینی یگانه و همسرش و ... مجتبی فقیهی هم که مشهدی بود با ما آمد و یک شب هم ما را میهمان خانه پدرش کرد که خانه ای ویلایی در خارج از شهر مشهد داشت؛ ویلایی خیلی ساده اما با صفا.
پدر مجتبی از خادمان آستان امام هشتم "ع" بود و بسیار به شعر و ادبیات هم علاقه داشت و خیلی هم لفظ قلم حرف می زد. شام را توی حیاط کنار باغچه انداختند و بعد از شام، من پیشنهاد کردم که یک دور برای هر کس فال حافظ بگیریم.
پدر مجتبی گفت : نه ! فال نه ! اگر می خواهید حافظ بخوانید و از شعرش لذت ببرید من دیوانش را می آورم اما اگر می خواهید فال بگیرید و بگویید حافظ ، لسان الغیب است و از این حرفها ، نه . ما از این حرفها نداریم.
هر کاری کردیم راضی نشد و هر کس هر چه گفت قبول نکرد . از ما اصرار و از او انکار. دیدم یک فرصت خیلی خوب دارد از دست می رود . گفتم : حاجی ! یک کار می کنیم . شما دیوان را بیاور. همین موضوع را از خود حافظ می پرسیم، اگر پرت و پلا گفت که بدون تفأل می خوانیم و اگر جواب روشنی داد با اجازه تون می شینیم فال می گیریم. حاجی کمی فکر کرد و رفت کتاب را آورد و من فاتحه ای فرستادم و همین سؤال را از حافظ کردم که آیا راست است که تو لسان الغیب هستی و از راز دل خوانندگان اشعارت خبر می دهی یا نه . این غزل آمد :
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سِرّ محبت ببین ، نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند !
حاجی سرش را پایین انداخت و گفت هر کاری دلتان می خواهد بکنید و رفت برایمان چای آورد.

2- یکی از مزایا - و به نظر خیلی ها اشکالات - من این است که خیلی می خندم که البته همراه این خنده گاهی شیطنتهایی هم هست ! بارها بابت این رفتارم هم تذکرات جدی گرفته ام ولی در هر صورت اصولاً خیلی ها مرا با همین ویژگی می شناسند.
سالها پیش زمانی که آقایان صفار هرندی و حاج آقا معلای عزیز در سردبیری و شورای تیتر کیهان حضور داشتند، روزی برای دادن تیتر خبرها به اطاق شورا رفتم و سر یک موضوعی خنده طولانی مدتی ! کردم که موجب شد کفر حاج آقا معلا را در آورم!
حاجی گفت : دژاکام ! تو خیلی می خندی و زیاد هم می خندی. بعد اشاره کرد به دیوان حافظی که به دلیلی آنموقع کنار دستش در اطاق شورا بود و گفت : بیا همین الان یک تفأل به حافظ بزن ببین نظر او درباره خنده های تو چیه . من هم از خدا خواسته ، لسان الغیب را برداشتم و نیت کردم و کتاب را باز کردم . در کمال تعجب همگی این مطلع یک غزل آمد :
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم، از برای خدا یک شکر بخند!
اخم و تبسم توأمان حاج آقا معلا با هم در آمیخت و گفت : ای بابا ! حافظ هم طرفدار این دژاکامه ! گفتم : حاجی بیا بقیه اش را گوش کن و خواندم :
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد، شیخ ِ خود پسند !
که خنده سراسری همه کسانی که در اطاق شورا بودند تا مدتهای مدید ادامه پیدا کرد . حاجی حسابی سرخ شد و من از در اطاق زدم بیرون.
پ . ن : من حاج آقا معلا را خیلی دوست دارم و حالا که ماههاست بازنشسته شده و از کیهان رفته است دلم خیلی برایش تنگ شده است . این تکه حافظ به حاجی هم از روی رندی بوده است تا یک خاطره ماندگار برایمان ساخته باشد .
اما ، پدر مجتبی فقیهی هم که از خادمان با اخلاص و دوست داشتنی آستان قدس بود هم، حدود یک سال پیش به دیدار امام و مولا و ولی نعمتش ثامن الائمه "ع" شتافته است . وقتی از ما نمی گیرد که هم برای شادی روح حافظ و هم این پیرمرد مهربان و اهل ادب فاتحه ای نثار کنیم.
«سی سی» لباس زرد رنگ ورزشی را پوشیده بود و در حیاط دبیرستان، منتظر دستور دبیر ورزش بود. دیروز طرفداران مجاهدین خلق کلاسهای درس را تحریم کرده بودند و در خارج از کلاسها اطلاعیه های حزبی و سازمانی پخش می کردند. سعید که در میان جمع منافقین ایستاده بود گاه گاهی به سمت «سی سی» می آمد و با اشاره به او دستور می داد که از صف دانش آموزان خارج شود اما او بی اعتنا به آنها در صف باقی مانده بود . با طعنه گفتم : مگر تو طرفدار سازمان نیستی؟ پس چرا از دستورات سرپیچی می کنی؟! جواب داد : مگر خودم عقل ندارم؛ همه چیز را که از سازمان دستور نمی گیرند...
***
دبیر ورزش که سوت پایان نیمه اول را کشید ، روی نیمکتهای حیاط دبیرستان دانشگاه ملی نشستیم و بحث سازمان و سیاست را پی گرفتیم . سی سی در میان حرفهایش گفت : تقی ! می دانی که من از همه مسئولان رژیم ، تنها از چه کسی خوشم می آید ؟ گفتم : نه . گفت : از آقای نخست وزیر. گفتم : آقای نخست وزیر؟! عجیب است . همه ضد انقلاب ، دشمن اصلی شان بهشتی و رجایی است ، تو چطور از آقای رجایی خوشت می آید؟! گفت : الان برایت تعریف می کنم .
در این هنگام همکلاسیهای دیگرمان هم دورمان حلقه زده بودند و بدقت به حرفهای سی سی گوش می کردند. سی سی گفت : می دانی ، منزل ما پشت مجلس است . حقیقتش بسیاری از صبحها ، وقتی آقای رجایی را می بینم که مثل مردم عادی کوچه و بازار ، پیراهنش را روی شلوارش انداخته است و با یک جفت دمپایی اوتافوکوی رنگ و رو رفته ، بدون محافظ خود را به نانوایی تافتونی خیابان ایران می رساند تعجب می کنم. اما عجیبتر اینکه می بینم آقای رجایی به محض رسیدن به آنجا ، در انتهای صف می ایستد و در حالی که مردم با التماس از او می خواهند که ما راضی هستیم شما خارج از نوبت نان بگیرید، می گوید : من هم یک شهروند مثل شما هستم ؛ دلیلی ندارد چون نخست وزیر هستم بخواهم کاری خلاف قاعده بکنم.
سی سی ادامه داد : من در هیچ کتابی نخوانده ام و در هیچ فیلمی ندیده ام که نخست وزیر یک کشور ، این گونه ساده و خاکی مانند مردم رفتار کند و این بیشتر به یک افسانه می ماند ...
صحبتهای سی سی تمام نشده که صدای سوت آقای ساسانی همه ما را از خیابان ایران به حیاط دبیرستان می کشاند و ما را به ادامه بازی فرا می خواند.
***
سالها بعد در حالی که با دوچرخه کورسی ،مسیری طولانی را طی می کردم ، تابلوی یک کوچه مرا در جا میخکوب کرد : کوچه شهید محمود رضا سی سی . دقایقی از روی زین پایین آمدم و همان طور که مبهوت مانده بودم با خود گفتم : سی سی ! بالاخره تو هم مزد انصافت را گرفتی. آیا تمردهایت از دستورات سازمانی و خاطره ماندگارت از شهید رجایی گواهی بر صداقت و انصاف تو نبود؟
تابلوی آبی رنگ کوچه در میان دریایی متلاطم ناپدید شد ...
پ . ن : این خاطره مربوط می شود به سال تحصیلی 1360- 61 که در تاریخ پنجم شهریور ماه سال 1381 در صفحه 14 روزنامه کیهان به چاپ رساندم.
وارد خیابان "ایران" شده بودم . ازهمه جا صدای اذان به گوش می رسید : حی علی الفلاح ... حی علی الفلاح . بارانی که از بعد از ظهر باریده بود سر و صدای گنجشکها را در آورده بود . تشنه بودم . وارد کوچه "سقاباشی" شدم . باد ، بوی خوش شاخه های باران خورده را با بوی خاک ، به هم آمیخته بود و صورتم را با آن نوازش می داد . در سکوت کوچه ، صدای قدمهایم بیشتر شد ؛ باید بموقع می رسیدم .
از در حیاط که وارد شدم ، کنار حوض نشستم . به درخت خرمالویی که پر از میوه های رسیده بود تکیه دادم . یک خرمالوی سرخ در کنار فواره افشان حوض آبی حیاط افتاده بود : قد قامت الصلاة ... قد قامت الصلاة.
باد شامگاهی ، سر و صدای درختان ساکت حیاط را در آورده بود و ما نماز می خوانیم . حاج آقا که بالا رفت ، حیاط ساکت شد. گهگاه بانگ اردکهایی که در باغچه محصور شده بودند بلند می شد و آرامش سِحر آمیز سخنان ِ حاج آقا را می شکست .
استاد از "انفاق" می گفت که تو را به یاد آوردم . سحرگاه دیشب را گفتی بزودی همدیگر را خواهیم دید .ماهها ندیده بودمت .بی خبر رفته بودی و باز نگشته بودی . آرزو داشتم که شاید تو را در خواب ببینم که دیدم . حاجی داشت از "بهترین مُنفقین" می گفت که ناگهان تو را دیدم . خنده مشتاقانه ای بر لبهایم نشست . برگ سبزی از درخت تناور حیاط بر دامنم افتاد . نگاههای گره خورده ما از هم جدا نمی شد . دیگر چیزی از استاد نمی شنیدم که چراغها را خاموش کردند و ما را به بقیع بردند و امام را به یادمان آوردند و ...
چراغها که روشن شد ، نور ، چهره ات را دیدنی تر کرد . کنار حوض رفتی و صورتت را شستی . با کوله باری از وفا و صمیمیت آخرین قدمهای وصالمان را تا انتهای کوچه "سقاباشی" برداشتیم . در انتها یا ابتدای راه ، هر دو ایستادیم ؛ تو قیام کرده بودی و من ایستاده بودم . مقدمه چینی هایت که تمام شد ، پوزشهایت شروع شد . رعد و برقی آسمان را شکافت . باران بارید . آب در زیر درختان جاری شد و تو رفتی . درس اخلاق و این گونه رفتن ؟! باید چیزی را به یاد آورده باشی . برگشتی : من دوباره بر می گردم ؛ آمده بودم مرخصی . دلم برای جلسه تنگ شده بود ، دلم برای بچه ها تنگ شده بود .
- آخر چرا به این زودی ؟ صبر کن با هم برویم . وقتی دیگر .
شعری را که بارها با هم خوانده بودیم تکرار کردی : به هر که می رود بگو : پگاهتر به گاهتر ! مکثی کردی و ادامه دادی :
- پس تو هم می آیی ؟ اگر آمدی بیا پیش خودمان ، منتظرت هستیم . تا آنموقع که بیایی هر وقت جلسه حاج آقا آمدی به یاد من هم باش . ( و من می اندیشیدم که هر موقع که نمی آیم هم به یاد تو هستم . ولی اگر دیگر هیچ گاه نبینمت ؟ باید چاره ای اندیشید .
- بیا پیمانی ببندیم . پیمانی که همیشه به یاد هم باشیم . بیا پیمان ببندیم که هر کدام زودتر رسید ، به خواب دیگری بیاید .
بدون مکث گفتی : باشد ، خیلی خوب است .
باران همچنان می بارید ، باد می وزید . آسمان رعد و برقی زد . درختان پر پر می زدند و تو با گامهای محکم می رفتی . باران بر تو می بارید و من در زیر چتر ، آرام و غمگین راه بازگشت را قدم می زدم و به استاد و تو و انفاق می اندیشیدم . در سکوت شب ، صدای باران بود و صدای ملکوتی قرآن تو که بر فراز قله چمران در روستای جنتای لبنان تلاوت می کردی و از فراز سه سال زمان به گوش من می رسید و من مشحون می شدم از عشق ، فریاد !
***
چگونه بازگردی که سالها طعم عشق را در آنجا چشیده بودی . آفتاب جبهه ها را با سایه های شهر سودا کردن ؟ و چه سخت است در سایه ها ماندن و آفتاب را جز از پس ابرهای نامه ها ندیدن ، در حسرت و اشتیاق ماندن و اگر گاهگاهی هم قدم در خاک پاک عاشورای میهن گذاشتن ، تو را که در پیشاپیش گروهانت به خط رفته ای ندیدن و نومیدانه باز گشتن ، در دریغ دیدن یار .
***
نامه ات مدتها نیامده بود. روزها - نه نه سالها - نه تو آمدی و نه نامه ات . دلم مرده بود و چشمهایم خفته . نه دیدار تو بود که زنده اش کند و نه زنگ پستچی که بیدارش . روزی چون روزهای پاییزی همیشه ام به درس استاد رفتم . روشنای وضو بر صورت می ریختم که از فراق همیشگی ات آگاهم کردند ؛ آب و آتش و اشک به هم آمیخت ، چشم و دل هر دو سوخت ، قلب و عقل هر دو شاید ایستادند .
آن روز حاجی از "شکر" و "صبر" می گفت که من زنده ماندم ، که تا خانه رسیدم و در حصار خانه دل گریستم . که سالها بود مرده بودم ، که سالها بود تنها مانده بودم در سایه های شهر .
از همان شب ، انتظار آغاز شد . تا آن شب انتظار روی تو و از آن شب ، انتظار رؤیای تو مرا کاست . ماهها گذشت و تو نیامدی . حیف آن درسهای اخلاق که پیمان شکنی را نکوهش می کرد و تو پیمان مقدسمان را ناباورانه می شکستی !
بارها به مزارت رفتم . بارها به خانه ات رفتم . پدر ، مادر ومادربزرگت تو را بارها در خواب دیده بودند . من اما ... دریغ از یک بار دیدن تو . درد انتظار عجب کشنده است !
پاییز گذشت . سرمای زمستان هم گذشت . یک روز عید به منزلتان رفتم برای سر سلامتی . روزها بعد بهار دل من هم فرا رسید : به سحر چیزی نمانده بود که به خوابم آمدی . در سایه یک درخت نماز می خواندی . با سردی به پیشت آمدم و گله کردم بارها به بهشت زهرا آمدم ، بارها به خانه تان رفتم و تو حتی یک بار به خوابم نیامدی . چرا ؟
با تمام آرامشی که داشتی لب به سخن باز کردی : آنجا خانه من نیست . من دیگر آن خانه را نمی شناسم . من خانه بزرگی دارم که ١۴ در دارد ، من خانه ای دارم که ١۴ پنجره دارد . و تبسمی شگفت چهره ات را شکفت .
بیدار شدم . صدای شر شر باران بهاری با صدای اذان صبح در آمیخته بود : حی علی خیر العمل ... حی علی خیر العمل . بعد از مدتهای زیاد دوری ازتو ، شاد شده بودم . به حیاط رفتم . بوی باران و بوی گلهای بهاری باغچه را بعد از روزها احساس کردم . با آب حوض حیاط وضو گرفتم و به پیمانی اندیشیدم که هرگز شکسته نشد . چه پیمان شیرینی . آسمان برقی زد و من آن شب را به یاد آوردم که ما با هم پیمان بستیم : یک شب بارانی در خیابان سقا باشی .
هفته بعد جلسه را در مسجد گرفتند : مسجد جامع . از مسجد که بیرون آمدم باران می بارید . تا به خانه برسم به تمامی خیس شده بودم : چترم را نیاورده بودم ...
پانوشت اول : این خاطره را درست ٢١ سال پیش در روزنامه کیهان صفحه ادب و هنر روز دوم مهرماه ١٣۶٨ منتشر کردم .
پانوشت دوم : ممکن است این نوشته ، بافت داستانی داشته باشد اما این موجب نشده است که کمترین خدشه ای به واقعیت آن - چه در کل و چه در جزئیات - وارد بشود . مدتها بود که می خواستم این خاطره را در وبلاگ بگذارم اما اولاً دسترسی به آن نداشتم و آرشیو کیهان مربوط به قبل از سال ١٣٧٩ نیز مکانیزه نیست و جست و جو برای یافتن آن ، کار حضرت فیل است ، ثانیاً دنبال مناسبتی می گشتم که از آن استفاده کنم حالا یا سالگرد شهادت "حسن پورمند صفا" یا هفته دفاع مقدس . الان این هر دو به نوعی فراهم است هم هفته دفاع مقدس است و هم چیز زیادی از سالگرد شهادت حسن نمی گذرد و هم اینکه در آن روزنوشت ، برای مخاطبانم انتظار آفرینی کرده و وعده داده بودم که ماجرای این خواب را برایشان بنویسم...
پانوشت سوم : اگر امروز می خواستم این خاطره را بنویسم شاید دستی به سر و رویش می کشیدم اما این کار را نکردم و خواستم حس و حال همان روزهایم را عیناً منتقل کنم .در ضمن مزار حسن در بهشت زهرا "س" قطعه ٢٧ ، ردیف ١۴ شماره الف است . اگر سعادت داشتید سری به او بزنید . هفته دفاع مقدس هم بر همه دوستان و مخاطبان آب و آتش، مبارک و خجسته باد...
توی دانشکده حقوق ، استادی داشتیم که بسیار نسبت به دیر آمدن بچه ها حساس بود و گاهی از آقای تاجر ، کلید اطاق را می گرفت و پشت سر خودش می بست تا کس دیگری نیاید. گاهی البته برای کلاسهای ساعت 7تا 9 صبح ، حدود ده دقیقه ای - البته با عصبانیت شدید- ارفاق می کرد.
یکی از همین روزها ، هی بچه ها پشت سر هم می آمدندو اجازه می گرفتند و استاد با تأمل و خشم ، اجازه نشستن می داد. چهارمی پنجمی یکی از پسرها آمد ودر حالی که نفس نفس می زد اجازه نشستن گرفت .
استاد گفت : این تلویزیون جمهوری اسلامی ِ شما ! (همین طور) ، یک ترانه ای پخش می کنه می گه : اندک اندک جمع مستان می رسند...
پسره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : استاد ! ناز نازان ، گُلعذاران در رَهَند !
و رفت نشست و بچه ها هم صرفاً به خاطر اینکه دنباله شعر را می دانست لبخندی زدند . اما یکی دو دقیقه بعد ، یکی از خواهران بسیار محجوب دانشکده ، در زد و وارد کلاس شد و به محض اینکه وارد شد تمام کلاس که حالا معنی دنباله شعر آن پسرک رند را فهمیده بودند زدند زیر خنده و آن هم چه خنده ای !
بیچاره آن خواهر ، هی به سر تا پای خودش نگاه می کرد که آیا اشکالی در او هست که همه خندیدند و نمی فهمید ماجرا چیست .
دکتر گفت : بفرمایید خانوم بنشینید .
و در کلاس را از پشت ، قفل کرد.
پ . ن : این خاطره را امروز وقتی داشتم خاطره نسبتاً مشابه یکی از بچه هایی که در گوگل ریدر نوشته بود را می خواندم به یادم آمد و گفتم در این ماه شادی و سرور و در آستانه بهار ، حتما به دل دوستان می نشیند.
پ . ن دوم : متن نوشته ای که در گوگل ریدر دیدم این بود :
اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه».
شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده.
برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده!! :))
آقای خدابنده لو از آن راننده هایی است که هر وقت ، تصادفا نوبتش به من می رسد سر از پا نمی شناسم ؛ از بس که در طول مسیر مطالب حکمت آمیز فراوان می گوید ؛ از آنها که وقتی با او خداحافظی می کنی تا به خانه برسی و حتی مدتها بعد ، به آن فکر می کنی و دوست داری حرفهایش را برای دیگران هم نقل کنی .
دوست دارم یک بار بخشی از چیزهایی که از او یاد گرفته ام در اینجا بیاورم ، اما چون این روزها ، روزهای شادی و نشاط و عید و این جور چیزهاست ، می خواهم یکی از خاطرات او را ذکر کنم که وقتی گفت ، همۀ کسانی که در پراید صمیمی او نشسته بودیم از خنده روده بر شدیم .
*

می گفت : مدتی رانندۀ دانشکدۀ خبر بودم و هر روز چهارشنبه استادی را که دیگر سنش از دورۀ جوانی گذشته بود از خانه تا دانشکده و از دانشکده تا خانه می آوردم و می بردم . روزی این استاد گفت : دیروز اتفاق جالبی برایم افتاد و آن این بود که وقتی از متروی میرداماد ( حقانی فعلی) خارج شدم و از پله های پارکینگ پایین آمدم تا به سمت ماشینم بروم ، ناگهان یک پژو 405 جلوی من توقف کرد و برایم بوق زد . اول فکر کردم اشتباه می کند . باز هم بوق زد که سوار شو . نگاه کردم دیدم رانندۀ آن عبا و عمامه دارد . باز هم امتناع کردم . شیشه را پایین کشید و گفت : آقا ! بفرمایید سوار شوید . گفتم : نه ، متشکرم . باز هم اصرار کرد و گفت : آقا ! من در خدمتتان هستم ، سوار شوید . بالاخره سوار شدم و وقتی به ماشین خودم رسیدم ، گفتم : من پیاده می شوم . در حالی که از ماشین خارج می شدم ، به من گفت : آقا ! شما از من نپرسیدید که برای چی من شما را سوار کردم ؟ با کمی خجالت گفتم : آقا ! شما با آن عبا و عمامه و آن همه اصرار ، جوری برخورد کردید که من ترسیدم سوار ماشین شما نشوم ! خندید و گفت : پس بگذار برایت بگویم . من تا ساعت چند باید در این پارکینگ منتظر می شدم که ببینم کجا جای پارک پیدا می کنم و وقتی پیدا کردم کسی زودتر از من به آنجا نرسیده باشد ؟! گفتم هم شما را به ماشینتان می رسانم و هم من خیلی راحت یک جای پارک بی دردسر پیدا می کنم !
* به این مطلب ، چندین سایت لینک داده اند که از جمله آنها ، سایت تحلیلی خبری عصر ایران و پایگاه اطلاع رسانی حزب اعتماد ملی است .
توی اطاق جای سوزن انداختن نبود . آنقدر از فامیلها و خانمهای دوستانم آمده بودند برای عیادت مریم که دیدم اگر توی اطاق باشم ، هم آنها اذیت می شوند و هم ، هم اطاقی همسرم و سر و صدای مسئولان بخش هم در می آید .
آمدم توی راهرو . ایستادم و نفسی تازه کردم . چشمم افتاد به دو نفری که تکیه داده بودند به دیوار راهروی بیمارستان خاتم الانبیا "ص" و نشسته بودند و هر دو نفرشان سرشان را سوگوارانه گرفته بودند میان دو دستشان و حالتی که نگرانم کرد.
حدس زدم که باید اتفاقی افتاده باشد . در شک یک و دو بودم که سوالی بکنم و اگر کاری از دستم بر می آید و یا اگر لازم است ابراز همدردیی بکنم ، اما نمی دانستم که آیا این کار فضولی حساب می شود یا همدردی !
کمی این پا و آن پا کردم و مدتی تامل ، تا اینکه سر آخر دل را به دریا زدم و جلو رفتم و با دستم به بازوهای در هم رفته یکی از آن سبیل کلفتها زدم و گفتم : ببخشید ! مشکلی پیش آمده است ؟ کاری از دست من بر می آید ؟
- نه آقا ! یک مسئله خصوصی است .
کار زائدی کرده بودم . نباید در مسائل شخصی مردم دخالت می کردم . اما فرد دوم فوری به زبان آمد و گفت : خانوم ِ برادرم ( به همان نفر کنار دستی اش اشاره کرد) باز هم دختر به دنیا آورده است !
نمی دانم به چه دلیل هضم جمله او برایم سخت بود ، پرسیدم : همسر ایشان فرزند دختر به دنیا آورده اند ؟ خوب پس چرا ایشان ناراحت است ؟
جواب داد : آخه ، دو دفعه قبلی هم دختر به دنیا آورده است !
تازه آنموقع صدای گریه زنی تنها را از اطاق بغلی شنیدم که لابد به خاطر این گناه و ذنب لایغفر ، به سوگ نشسته بود .
واقعا شگفت زده شده بودم . باور نمی کردم که در این دوره و زمانه هم باشند کسانی که از داشتن دختر احساس ننگ و نفرت بکنند. گیج شده بودم و مانده بودم چه جوابی به آن دو بدهم .
زن دایی و خواهر خانوم و خانوم آقا فرهاد و همکلاسی دانشگاهم خانم حسینی یگانه و بقیه دوستان و آشنایان یکی یکی اطاق همسرم را ترک می کردند و به من که هنوز توی آن راهروی تاریک مانده بودم تبریک می گفتند :
مبارک باشه آقا تقی . ان شاء الله سایه شما و مریم خانوم همیشه به سرش باشه . دختر خیلی نازیه . بیشتر به شما رفته و ...
و من هنوز از لرزش آن زلزله چند ریشتری چند دقیقه پیش آرام نشده بودم که یکی از خانومهای پیر فامیل هم از اطاق خارج شد :
- مبارک باشه تقی جون ! عیبی نداره . ایشالّا بچه دومتون پسر می شه . غصه نخور !!
...

میلاد فرخنده بانوی بزرگ ایران خانم فاطمه معصومه "س" و روز دختر بر دو دختر گُلم "راحیل" و "زهرا" و بر همه دختران خوب کشورم خجسته باد.
پانوشت بی ربط و صرفا برای ثبت برای خودم : مصاحبه خبرگزاری فارس با من درباره دور جدید سفرهای استانی دولت .
این روزهای من همه اش به موسیقی و حواشی آن می گذرد:
١- مهندس "توفیق وحیدی آذر" (از دوستان اهل قلم و برادر آقای وحیدی آذر رهبر ارکستر ملی جوانان کشور) قصد داشت سفری به همسایه های شمالی ما داشته باشد و من از او خواسته بودم که برایم سی دی آثار "فکرت امیروف" را بیاورد و او هم قول داده بود ، فکر می کنم از زمانی که قول داده بود تا حالا سه چهار باری به آن ور آب سفر کرده باشد اما دریغ از وعده ای که وفا بشود ! این را نوشتم تا کمی خجالت بکشد !
بنابر این خودمان دست به کار شدیم و طی یک اولتیماتوم بشدت هول آور در یاهو مسنجر به تمام دویست سیصد نفری که جزو فهرست بودند هشدار دادم که باید فایل صوتی آن را برای من جور کنند . خوب البته این هشدار شدید اللحن موثر افتاد و یکی از اعضای "حلقه زنجان" ! در عرض چند دقیقه یوتیوپ آن را ارسال فرمودند که ما همین جا تشکرات صمیمانه خودمان را خدمت ایشان عرض می کنیم . هر چند ایشان چند روزی است مبتلا به یک ویژه نامه شده اند که خواب و خوراک را از ایشان گرفته است !
٢- سه شنبه در حالی که سه چهار روز مرخصی گرفته بودم که به داوری آثار جشنواره مطبوعات ( البته منهای بخشهایی که خودم اثر فرستاده بودم !) برسم ، دکتر "عباس خامه یار" معاون بین الملل بنیاد شهید و ایثار گران که در عین حال در دوران دانشگاه با هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده حقوق و علوم سیاسی و شورای دانشگاه تهران بودیم ، لطف کرد و کارت دعوت برنامه سوئیت سمفونی مقاومت اثر "مجید انتظامی" را برایم فرستاد و من به همراه راحیل - دخترم - رفتیم و حسابی از کار خوب انتظامی لذت بردیم . بخصوص که برای من شاهکار آثار اینچنینی انتظامی "سمفونی ایثار" است که نه بعد آن و نه قبل از آن کاری به آن استحکام و قوت ارائه نداده و از شانس خوش ما ، پیش از رونمایی سمفونی مقاومت ، با اجرای غیر مترقبه موومانهای دوم و چهارم سمفونی ایثار که اتفاقا جزو بخشهای زیباتر آن اثر است ، حسابی ذوق زده مان کرد.

همین جا بگویم که پیش از ورود به سالن اجرا ، کنار یکی از ستونها قاب عکسی از زنده یاد "پرویز مشکاتیان" در کنار دو شمع روشن و رحلی و قرآنی تعبیه شده بود و هر کس به آن می رسید فاتحه ای و خدا رحمتش کندی نثار می کرد و خود مجید انتظامی هم در ابتدای اجرا ، از همگان خواست به یاد مشکاتیان برخیزند و فاتحه ای برای او بخوانند . او گفت : مشکاتیان نگذاشت چراغ موسیقی بی فروغ بماند و ما هم به او قول می دهیم که چراغ موسیقی کشورمان را روشن و تابنده نگاه داریم .

٣- و اما مرگ مشکاتیان این استاد برجسته سنتور کشورمان ، برای من خیلی متاثر کننده بود . راستش در مرگ مظلومانه و غریبانه "ایرج بسطامی" چندین بار خواستم نکته ای را بنویسم اما هر بار به دلایلی این کار را نکردم . اکنون اما این سوال را مطرح می کنم که چرا کسانی که در موسیقی و آواز این کشور ناگهان اوج گرفتند ، به همان ناگهانی بایکوت شدند و از صحنه دور ماندند و هیچ تلاش دیگری برای به صحنه آوردن آنها فایده ای نکرد؟ لطفا به این سوال من جدی فکر کنید: ایرج بسطامی جوان فوق العاده مستعد کرمانی که مدتی در نزد "محمد رضا شجریان" شاگردی کرد و در آواز و تکنیکهای آن بسرعت به اوج رسید ، چرا ناگهان از صحنه حذف و بایکوت شد و چرا مجبور شد غریبانه به کرمان و بم برود و در آنجا بماند و اگر کنسرتی هم در داخل و خارج کشور می داد در نهایت سکوت و بی خبری بود ؟ چرا اکثر آلبومهای بسطامی پس از مرگش منتشر شد ؟
سوال دوم در همین زمینه این است که کسی چون "پرویز مشکاتیان" ( که داماد "محمد رضا شجریان" است ) او هم در زمینه سنتور نوازی پله های ترقی و شهرت را با سرعت خارق العاده ای طی کرد ، چرا ناگهان با شجریان مشکل پیدا کرد یا شجریان با او مشکل پیدا کرد و او هم طریق انزوا و کناره رفتن را پیش گرفت و دیگر مانند سابق ، در صحنه موسیقی کشورمان دُرفشانی و هنرنمایی نکرد ؟ ماجرا چیست ؟
جالب اینجاست که می بینیم "ایرج بسطامی" و "پرویز مشکاتیان" ناگهان در کنج انزوای خود و دوری مشترکشان از محمد رضا شجریان ، همدیگر را می یابند و چند کار مشترک با هم انجام می دهند که آن کارها هم اکثرا پس از مرگ بسطامی و شهرت دیرهنگام او ! منتشر می شوند .
من کاری به ماجراهای اخیر شجریان ندارم و اصلا هم نمی پرسم که چه شد بین او و "کیوان ساکت" شکراب شده و باز هم نمی پرسم که چرا ترانه های سیاسی تازه منتشر شده شجریان ، در مصاحبه های او همه اش زیر سر کیوان ساکت قلمداد می شود . مگر بین او و کیوان ساکت چه رفته است ؟ !
من فقط به مظلومیت هنرمندانی فکر می کنم که ناگهان اوج گرفتند و موسیقی کشورمان را تکانی جدی دادند اما به همان سرعتی که مشهور شدند کناره گرفتند و از صحنه کنار رفتند . آیا کسان دیگری هم مانند این دو بزرگمرد موسیقی کشورمان هستند که ما نمی شناسیم و احتمالا پس از مرگشان باید مشهور بشوند و برایشان باغ هنر ساخته بشود و بعد هم معلوم نشود پولهایی که برای ساخت این باغ هنر از مردم جمع شد به کجا رفت و چه شد ؟!
۴- امروز که در سکوت خیابانهای تهران به کیهان می آمدم یاد یکی از جمعه های داغ تابستان افتادم که اتفاقا آن جمعه هم با موسیقی گذشت اما به گونه ای دیگر :
تاکسی از میدان هفتم تیر به سمت پایین حرکت می کرد و در تقاطع طالقانی پشت چراغ قرمز ایستاد. پشت چراغ تنها ما بودیم و یک 206 قرمز رنگ که صدای بلندگوهای خودرو را تا نهایت بالا برده بود و صدای "دبس دبس" های آن ، آسفالت خیابان شهید دکتر مفتح و به تَبَع ، تاکسی پیکان زهوار در رفته ما را می لرزاند !
راننده مسن تاکسی با نوعی افسوس ، رویش را از 206 برگرداند و رو به من کرد و گفت : آقا ! من معذرت می خواهم ، ببخشید ، جسارت است ( همین طور این کلمات پوزش طلبانه را تکرار می کرد و من مانده بودم که برای چه این همه به سر و هیکل من نگاه می کند و عذر می خواهد) . سپس ادامه داد : به نظر من حیف نیست این جوانها وقت عزیز خودشان را با این آهنگهای بی معنی و پوچ تلف می کنند ؟
گفتم : بله ، درست می گویید .
بدون توجه به تایید من ادامه داد : واقعا حیف نیست به جای این شعرهای بی مصرف و بی خاصیت ، یک کدام اینها یک ترانه از مرضیه و حمیرا و مهستی نمی گذارند ؟!
تازه فهمیدم علت این همه معذرت خواهی پیرمرد راننده چیست !
۵- حالا که اینها را نوشتم و یادی از ایرج بسطامی کردم ، بد نیست این خاطره کیهانی را هم داشته باشید . فکر می کنم در این حال و هوا ، خستگی شما را بدر ببرد:

روزی که زلزله بم اتفاق افتاد ، در میان خبرهای رسیده به خبر مرگ "ایرج بسطامی" برخوردم . خبری که مثل خود زلزله برای من تکان دهنده بود. فورا "ناصریان" خدمتکار خوب تحریریه را فرستادم تا از یکی از کاست فروشیهای لاله زار ، یکی از آلبومهای بسطامی را بخرد و تاکید کردم حتما در جلد کاست ، عکس ایرج بسطامی باشد . پول هم به او دادم و خبرها را تنظیم کردم . ناصریان برگشت و نوار را به من داد و پول را هم پس داد . پرسیدم چرا ؟ گفت : فروشنده وقتی فهمید برای چه می خواهم از من پول نگرفت . خود کاست و نوار را به او دادم و جلد را سپردم تا از عکس بسطامی برای روزنامه امروز اسکن کنند . بعد به "محمد مهاجری" که آنموقع عضو شورای سردبیری کیهان بود زنگ زدم و گفتم : ببین ! می دانم حاج آقا شریعتمداری موافق چاپ عکسهای خوانندگان و سازها در کیهان نیست و در این زمینه خیلی احتیاط می کند ، اما ماجرا این است که بسطامی ، هنرمند خوبی است و حیف است که در خبر ما عکس او نباشد . یک کاری بکن صفحه خبرهای امروز شهرستانها را آقای شریعتمداری نبیند و خودت امضا کن و بفرست برود برای فیلم و زینگ . او هم قبول کرد .
کار صفحه ها تمام شده بود که دیدم صفحه را امضا کرده اما همچنان روی میزی گذاشته است که معمولا آقای شریعتمداری بقیه صفحه را می بیند . تا آمدم ترتیب صفحه را بدهم ناگهان آقای شریعتمداری گفت : این عکس کیست که وسط این صفحه کار کرده اید ؟ پریدم جلو و گفتم : حاج آقا ! این عکس یکی از هنرمندان موسیقی است که در زلزله زیر آوار مانده و مرحوم شده است . حاجی گفت : خبر را بدون این عکس کار کنید . به جلز و ولز افتادم و گفتم : حاج آقا ! ایرج بسطامی از هنرمندان آواز است و از آنهایی است که اهل هیچ خلاف و فسادی نبوده و حتی با اینکه کرمانی و بمی بوده ، لب به سیگار هم نمی زده چه برسد به تریاک ! او آنقدر سالم بوده که وقتی برادرش مرحوم می شود سرپرستی بچه های او را به عهده می گیرد و از این حرفها .
آقای شریعتمداری خیلی زود قانع شد و گفت : اگر این جوری است که می گویید عیبی ندارد ؛ صفحه برود برای چاپ . و من خوشحال شدم .
اما مسئله به همین جا ختم نشد . بچه های صفحه ادب و هنر که دیده بودند برای اولین بار عکس یک خواننده آواز ( البته بجز سید حسام الدین سراج ) در کیهان کار شده ، همان عکس اسکن شده را دو ستونی در صفحه ادب و هنر فردایش کار کرده بودند . محمد مهاجری هم که ویرش گرفته بود مرا اذیت کند همان موقع به آقای شریعتمداری می گوید : حاج آقا ! اشکالی ندارد عکس بسطامی را کار می کنید ؟ آقای شریعتمداری هم فورا می گوید : نه ! آقای دژاکام گفت این مرد ، هنرمند سالم و متعهدی بوده و اهل هیچ خلافی نبوده است . مهاجری هم نه می گذارد نه بر می دارد جواب می دهد : حرف دژاکام را ول کنید ؛ اگر از او بپرسید می گوید گوگوش هم آدم سالم و خوبی است !!
البته من همین جا چنین دیدگاهی را تکذیب می کنم ، اما مراتب صرفا جهت ادخال سرور در قلوب مومنین و مومنات نقل شد و هیچ ارزش دیگری ندارد !
پ . ن ١ : همسرم می گوید در یکی از کتابهای دکتر شریعتی خوانده است که هر کس می خواهد ادای روشنفکری در بیاورد "شور امیروف" گوش می کند ؛ احتمالا این را برای طعنه زدن به من می گوید . من البته هر چه گشته ام این جمله را در کتابهای دکتر ندیده ام ؛ اگر کسی دیده است آدرسش را به ما هم بدهد . اما هر چه هست من از دو کار امیروف یکی همین شور و دیگری "بیات شیراز" بسیار بسیار خوشم می آید . در ضمن گفتم که یوتیوپ آن را پیدا کرده ام اما از آنجا که بلد نیستم از یوتیوپ دانلود کنم اگر کسی فایل صوتی این دو اثر ارزشمند را دارد برای من ایمیل کند ، ان شاء الله از خجالتش در می آیم .
پ . ن 2 : این هم خبری که امروز روزنامه جوان و پس از آن سایتهای خبری ایرنا و فارس و رجانیوز و جام جم آنلاین و ... با عنوان " شجریان و ماجرای بایکوت مشکاتیان و بسطامی" منتشر کردند و اطلاعات خوبی در زمینه اختلافات عمیق شجریان و مشکاتیان دارد.
حاشیه اول : بدترین چیز ، توی این شرایط این است که وقتی عزیزترین کسانت از حج می آیند توی فرودگاه یا توی منزل ، نتوانی ببوسیشان ! نه اتو"بوس" ، نه مینی "بوس" و نه حتی "یک بوس کوچولو" !
حاشیه ضروری دوم : منظورم از این عزیزترین کسان ، در اینجا ، برادرم "علی" است !
حاشیه سوم : روز خبرنگار بر همه همکاران خوبم در همه رسانه ها بخصوص همکارانم در کیهان و ایرنا مبارک باد.
حاشیه مهمتر از متن : یاد شهید "محمود صارمی" خبرنگار شهید ایرنا و "کاظم اخوان" اسیر بازداشتگاههای اسرائیل گرامی باد . اللهم فُکّ کل اسیر.
پیشنهاد : دو سال پیش ، به مناسبت روز خبرنگار خاطره شیرین و جالبی را تحت عنوان "احترام تاریخی به خبرنگار کیهان با گارد تشریفات ریاست جمهوری !" نوشتم . برای کسانی که سعادت نداشتند این خاطره را بخوانند ، پیوند آن را دوباره در اینجا می گذارم . از دستش ندهید ، از ما گفتن بود.
پی نوشت :
در پرده سوز و ساز هم می خندیم
با داغ درونگداز هم می خندیم
چون لاله نو شکفته ای در باران
از گریه پُریم و باز هم می خندیم
این رباعی هیچ گاه از یادم نمی رود. روزی از روزهای نوجوانی در واحد قصه حوزه اندیشه و هنر اسلامی ، به قیصر امین پور گفتم یک رباعی جدید از شما می خواهم ، قیصر به حسن حسینی تعارف کرد و حسینی به قیصر و نهایتا سید ، با همان صدای رسا و مردانه اش رباعی بالا را خواند . عجیب اینکه این رباعی کاملا با روحیات آنموقع و این موقع من تطابق داشته و دارد.
حالا چند سوال : اگر هر کدام از موقعیتهای زیر برای شما اتفاق می افتاد چه می کردید؟
1- فردا اسباب کشی دارید . تقریبا تمام بارها را بسته اید . کامپیوتر آخرین وسیله ای است که می خواهید آن را جمع کنید . سری به اینترنت می زنید . می بینید امروز در مراسم جشنی در فرهنگسرای ولا دعوت شده اید تا جزو برندگان مسابقه وبلاگ نویسی عاشورا جایزه بگیرید. دیگر فرصتی نیست بخصوص که راه هم راه بسیار طولانی و دوری است .
2- در چند روز گذشته هر چه تلاش کرده ای که بر اساس کارت اعتباری اینترنتی امتحان کارشناسی ارشد ، محل توزیع کارت ورود به جلسه و محل امتحان را در اینترنت بیابی ، تقریبا این جواب را روی صفحه نمایشگر مشاهده می کردی : داوطلب مورد نظر شناخته نشد !
3- در میان خرت و پرتهای آخرین لحظات ، می بینی کارت اعتباری مورد نظر مربوط به سال پیش بوده و کارت جدید را پیدا می کنی . بسرعت وارد اینترنت می شوی و مشخصات را وارد می کنی . خوشبختانه این دفعه شناخته می شوی ! زمان و محل امتحان : میدان رسالت - دانشگاه علم و صنعت . زمان : پنجشنبه ساعت 30/14 . یعنی درست نیم ساعت پیش !
4- به شرکت باربری زنگ زده ای و تاکید کرده ای که بزرگترین کامیون یعنی کامیون شش متری برایت بفرستند. چرا که بار و بندیلت بسیار زیاد است . آخر وقت جمعه و البته برای اولین بار سر ساعت می آیند و تو می بینی که کامیون کوچک فرستاده اند ! حالا کارگرها بارها را بار زده اند و یک سوم بارها به اضافه آنچه در انباری است باقی می ماند. معنی و مفهومش این است که شرکت محترم باربری ، به این وسیله باعث شده است که تو یک بار دیگر ، 60 - 70 هزار تومان پیاده شوی ! وقت هم که گذشته است و باید سری دوم را شنبه یکشنبه ببری .
5- و از همه جالبتر : کارگرها بارها را بار زده اند و دنبال پراید تو راه افتاده اند تا به منزل جدید بروید. نزدیکیهای منزل جدید همسرت با نگرانی می گوید : تقی ! هر چه می گردم کلیدهای منزل جدیدمان را پیدا نمی کنم !! یعنی چی ؟ شاید خوب نگشته ای ؟ نه ، ده دقیقه است که هر چه کیف خودم و داشبورد و جاهای دیگر ماشین را می گردم اثری از کلیدها نیست !
شامگاه جمعه است و هیچ مغازه ای باز نیست تا کلید ساز خبر کنی . ماشین به نزدیکیهای منزل رسیده است و تو کلیدی نداری که کارگرها با همه این احوال ، وسایل را به خانه ببرند . راستی اگر شما در این موقعیتها بخصوص موقعیت آخر بودید چه می کردید؟
پانوشت این روزنوشت در ابتدای مطلب آمده است ...
سلام به همه دوستان . مدتی بر اثر هک شدن پرشین بلاگ و نیز سفرکوتاه مدت من ، به روز شدن آب و آتش به تاخیر افتاد. امشب و در آستانه شهادت محمود صارمی و روز خبرنگار ، تصمیم گرفتم از میان خاطرات فراوان تلخ و شیرین دوران خبرنگاری خود ، یکی از بامزه ترینهایش را برای شما تعریف کنم و می دانم که شما از این خاطره شیرین ، لذت خواهید برد.
***
اواسط دهه هفتاد بود شاید سال 74 یا 75 که آن موقع من قائم مقام سرویس سیاسی کیهان بودم و مسئولیت ارائه اخبار و گزارشهای حوزه هایی چون رهبری ، ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه را داشتم . در ضمن چند روزی هم بود که با مساعدت این و آن یک فولکس قورباغه ای مدل سال 1968 هم خریده بودم و از این بابت هم خیلی خوشحال بودم .
آن روز صبح ، خانم حمیرا حسینی یگانه که دبیر سرویس بود از من خواست تا ساعت 10 صبح برای مصاحبه با – اگر اشتباه نکنم – آقای نجم الدین اربکان نخست وزیر ترکیه به همراه یک عکاس به کاخ سعد آباد بروم . من گفتم : شما به عکاس بگویید که با راننده به آنجا برود من با فولکس خودم می روم . خانم حسینی تعجب کرد. توضیح دادم که چون دو سه روز است که ماشین خریده ام برای اینکه هم لذت رانندگی را داشته باشم و هم دست فرمانم خوب شود می خواهم با ماشین خودم بروم ! خلاصه با کلی بالا و پایین کردن ، عکاس را با راننده به آنجا فرستادیم و من با فولکس خودم به سمت شمیران راه افتادم . وقتی به سر پل تجریش رسیدم و خواستم وارد خیابان اصلی کاخ سعد آباد شوم ، دیدم که خیابان با حاجزهای میله ای بسته شده و ماموران مانع ورود من شدند . شیشه را پایین کشیدم و خیلی حق به جانب گفتم : من خبرنگارم و برای مصاحبه با آقای اربکان آمده ام . مامور مربوطه گفت : خبرنگارها باید از خیابان پشتی وارد شوند. حدس زدم که در ِ خیابان جنبی مربوط به ورود بدون خودرو باشد، به همین دلیل گفتم : ولی من با ماشین آمده ام و باید از در اصلی وارد شوم . بعد اضافه کردم : می توانید با آقای یزدی ( که آن موقع مسئول روابط عمومی ریاست جمهوری بود و حالا ظاهرا مسئول روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام است ) تماس بگیرید و ماجرا را به ایشان بگویید. خیلی با تردید ، کارت خبرنگاری مرا گرفت و با دقت آن را ور انداز کرد و بعد با بی سیم با یزدی تماس گرفت و گفت : خبرنگار کیهان آمده و می خواهد از در خیابان اصلی وارد کاخ شود. یزدی هم به خیال اینکه من پیاده آمده ام گفت : اگر کارت به نام دژاکام است راهش بدهید. و مامور خیلی با تعجب و تامل، حاجز را بلندکرد و من وارد شدم . اما مسئله به همین جا ختم نشد ، چون چند متر جلوتر باز یک ایست بازرسی دیگر بود و با ز هم مانع ورود من شدند و باز هم من برایشان توضیح دادم که چون با ماشین آمده ام باید از این در وارد شوم و هماهنگی و مجوز هم توسط آقای یزدی در ایست بازرسی قبلی صورت گرفته است . آن مامور هم با کمی مکث و اشاره با دست به مامور قبلی و تایید او ، حاجز را بالا برد و من مسیر را ادامه دادم اما باز هم چند متر جلوتر باز هم یک ایست بازرسی دیگر . باز هم توضیحات من و قبول نکردن مامور و یک تماس دیگر با آقای یزدی و جواب او که مگر چند بار باید توضیح بدهم که اگر آقای دژاکام است راهش بدهید اشکالی ندارد و خلاص شدن از دست آخرین ایست بازرسی و بالاخره دیدن در ورودی که دو نفر از افسرهای یگان استقبال در سمت راست و چپ دروازه ورودی کاخ به احترام من ، سلام نظامی دادند و من با تعجب بسیار که تا حالا چنین احترامی به خبرنگاران آن هم در حوزه ریاست جمهوری بی سابقه بوده است وارد شدم . داخل کاخ ، مسیر پیچ در پیچ سنگفرشی بود که درختان زیاد ، مانع از مشاهده تمام مسیر می شدند. من به همراه پیچهای این جاده سنگی می پیچیدم و در هر پیچ با چند سرباز تشریفات مواجه می شدم که به احترام من دستها را بالا می برند و سلام نظامی می دهند اما به محض دادن سلام ناگهان در چیزی بین تعجب و خنده می مانند چرا که انتظار ندارند که یک فولکس قورباغه ای خیلی قدیمی در جلویشان ظاهر شود ! این تعجب و خنده ، ده دوازده بار در پیچهای دیگر جاده سنگی کاخ تکرار شد و من هنوز نفهمیده بودم که ماجرا چیست .
جالبترین بخش قضیه هنگامی بود که من به جلوی کاخ و همان فرش قرمز استقبال رسمی رسیده بودم و خواستم از افسر تشریفات که آنجا ایستاده بود سوال کنم که ماشینم را کجا پارک کنم ! اما قبل از اینکه چیزی بگویم با احترام جلو آمد و در ماشین را باز کرد و گفت : خوش آمدید ! پرسیدم ماشین را کجا... که گفت : اون وظیفه ماست . شما به داخل سالن تشریف ببرید و ماشین را به ما بسپارید ! با تعجب پیاده شدم و دیدم که افسر تشریفات سوار فولکس قورباغه ای من شد و در حالی که سرخ شده بود - شاید از این بابت که این بی ارزشترین ماشینی بود که در عمرش به پارکینگ کاخ منتقل می کرد و شاید کسر شانش شده بود – و در حالی که من هنوز با چشم ، او را تا محل پارک خودروهای چند صد میلیونی مسئولان و وزرای آن موقع دولت تعقیب می کردم ، پا بر روی فرش قرمز گذاشتم و وارد کاخ شدم .
دوستان خبرنگار و عکاس کیهان را خیلی زود پیدا کردم و با آنها وارد سالن مذاکرات و سپس وارد سالن مصاحبه مطبوعاتی شدیم و پس از طرح سوالات و پایان مذاکرات ، آقای یزدی گفت : حالا همه خبرنگارها سوار شوند تا به باشگاه ریاست جمهوری در خیابان فرشته برویم و ناهار را در آنجا صرف کنیم . من گفتم من با ماشین خودم آمده ام و می روم که سوارشوم . یزدی گفت : پس چرا از آن طرف می روی ؟ گفتم : چون ماشینم این طرف است .با تعجب گفت : چطور به تو اجازه داده اند از این طرف بیایی ؟! گفتم : خودت اجازه دادی ، مگر یادت نیست با تو تماس گرفتند ؟ یزدی و من تازه فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است . حالتش کاملا عوض شد و گفت : من فکر کردم تو پیاده آمده ای گفتم راهت بدهند ، نگفتند که با ماشین آمده ای . بعد گفت : بچه ها ! پس من هم با دژاکام می آیم . عکاس کیهان و یک نفر دیگر هم با ما آمد . وقتی به حیاط رفتیم و خواستیم سوار شویم رنگ از روی یزدی پرید . گفت : تو با این فولکس درب و داغون اومدی ؟! واقعا راهت دادند؟! گفتم : هم راهم دادند و هم برایم سلام نظامی دادند و هم در ماشین را برایم باز کردند و ....!
بچه ها تو ماشین نشستند و بعد گفتند : نوار موار چی داری؟ فکر می کنم نوار
"شمس الضحی" و" باغ ارغوان" سراج و" شد خزان" بدیع زاده و "بهارم دخترم از خواب برخیز" توی ماشین بود . اما یزدی رفت سراغ بهارم دخترم از خواب برخیز که ناگهان یکی از بچه ها که عقب نشسته بود داد زد : تقی ! جلوتو بپا .
که من سریع ترمز گرفتم . همه با هم خیس عرق شدیم . چون ماشین جلویی ماشین بسیار بسیار گرانقیمت دکتر حبیبی معاون اول آقای هاشمی رفسنجانی بود . یزدی گفت : می دونی فقط اگر به چراغ عقب این بنز زده بودی ، تمام زندگیت رو هم می دادی نمی تونستی خسارتشو بدی؟
خیلی آروم گاز دادم . این بار گارد تشریفات به همه ما سلام می داد و بچه ها هم خوش خوشانشان شده بود و زیر لب به شوخی متلکی هم نثارشان می کردند. به سلامتی وارد میدان تجریش شدیم و رفتیم باشگاه ریاست جمهوری ، یک ناهار شاهانه هم خوردیم و با عکاس کیهان از بچه ها خدا حافظی کردیم و به روزنامه آمدیم .

وقتی رسیدیم خانم حسینی گفت : سوالهای خوبی کرده بودی . مثل اینکه با ماشین خودت که می ری بهتر خبرنگاری می کنی ! گفتم : به شرطی که همیشه مثل امروز به خبرنگارها احترام بگذارند.
***
روز خبرنگاررا به همه دوستان و همکارانم در تمامی روزنامه ها و مطبوعات و خبرگزاریها بخصوص آنها که می کوشند در راه آرمانهای انقلاب اسلامی و خط امام و رهبر انقلاب و برای روشنگری و دستگیری از توده های محروم کشورم و آزادیخواهان جهان بخصوص جهان اسلام قلم می زنند شادباش می گویم و امیدوارم که آن دنیا شرمنده شهیدانی چون محمود صارمی و اسیران آزاده ای چون کاظم اخوان نباشیم و حرمت بلند قلم را تا همیشه پاس داریم .
شاید در این بیست سال اخیر برای من محرم در کنار عزاداری ها و سینه زنی ها و روضه خوانی ها ٬ یک خاطره دلنشین دیگر هم دارد و آن شعر «خط خون » آقای سید علی موسوی گرمارودی است . شعری که در همان اوان سرودن آن توسط استاد ٬ در آن زمان که نوجوانی بیش نبودم ٬ در ذره ذره وجودم رفت و شاید به چند روز نرسید که این شعر ۱۳ صفحه ای در قالب سپید را که موزون هم نبود اما از دیگر عناصر شعری بسیار بهره برده بود ٬ حفظ کردم.
فراموش نمی کنم آن سالها ٬ دایی ام مرا به مراسم ده روزه سالگرد تاسیس حزب جمهوری اسلامی که در سینما فلسطین تهران برگزار می شد می برد و من هرشب تمام این شعر را بر روی سن برای مدعوین که هر شب با شب پیش متفاوت بودند از بر می خواندم . و باز فراموش نمی کنم که در حین دکلمه کردن من که یک نی نواز چیره دست در پشت پرده آن را همراهی می کرد ٬چنان اشکی از حضار می گرفت که کمتر در روضه خوانی ها دیده ام . بخصوص بانوانی که در قسمت سمت چپ سینما نشسته بودند.
این برنامه هر سال تکرار می شد و آن نوجوان کوچک ٬سال به سال بزرگتر می شد و در عین حال با مفاهیم عمیق نهفته در این شعر بیشتر مانوس می شد. این قطعا گزاف و مبالغه نیست که در طی این سالهای طولانی ٬ هر بار که این شعر را در جایی خواندم یا با خودم زمزمه کرده ام ٬ باز هم به نکات جدیدی رسیده ام و بخشهای جدیدی از آن را کشف کرده ام .
به مناسبت فرا رسیدن ایام عزای حسینی ٬ دوستان عزیز و مخاطبان گرامی وبلاگم را به خواندن این شعر زیبا دعوت می کنم و به همین مناسبت ٬ بخشهایی از آن را - بر اساس حافظه ام - در اینجا ذکر می کنم:
درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است
شفق آینه دار نجابتت
و فلق محرابی
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
همه چیز و هر چیز را در کائنات
به دو پاره کرد
اینک هر چیز
یا سرخ است
یا حسینی نیست
خونی که از گلوی تو تراوید
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد
در رنگ
اینک هر چیز
یا سرخ است
یا حسینی نیست
آه ای مرگ تو معیار !
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه بزرگ زندگانی شد
خونت با خونبهایت - حقیقت -
در یک تراز ایستاد
و عزمت ضامن دوام جهان شد
که جهان با دروغ می پاشد
و خون تو
امضای راستی است
و ستیزه با ناراستی
***
فکر می کنم خیلی طولانی شد. این تازه اول شعر است و حالا حالاها ادامه دارد. ان شاء الله در فرصتهای مناسب دیگر بخشهای زیبای آن را تقدیم دوستان خواهم کرد اما پیشنهاد می کنم دوستان همین الان دست به کار خرید این کتاب شوند.این کتاب را انتشارات زوار در خیابان جمهوری اسلامی حد فاصل بهارستان و مخبر الدوله و گزیده ای ار شعرهای آقای موسوی گرمارودی را دفتر نشر فرهنگ اسلامی در خیابان فردوسی رو به روی بانک ملی منتشر کرده بودند. دوستان از خرید این کتاب بخصوص با نشانی دومی که کاملتر است پشیمان نخواهند شد.
۱-از دعای کمیل پنجشنبه شب که بر می گشتیم ٬ توی صحبتها متوجه شدیم قطع صدای بلندگو از نیمه های دعا ٬کار برادران شرطه سعودی بوده است ! بدین صورت که یکی از آنها وقتی در جایی که مشرف بر بلندگو و مراسم بوده چای خود را نوش جان می کند بقیه چای خود را روی دستگاه و سیم می ریزد و بلندگو ابتدا نیمسوز می شود و سپس کاملا می سوزد. البته اینکه این کار وی عمدی بوده یا نه جای تامل دارد و ما هم در این دیار غریب مجبوریم که آخرش همه کارهای اینها را حمل بر صحت کنیم و بگوییم ان شاء الله گربه بوده است !چاره دیگری هم داریم ؟!
۲-بعد از همین مراسم و در حین برگشتن و صحبتهای دیگر به یک چیز دیگر هم پی بردیم ! من از آقای هاجری پرسیدم که خواننده دعا مثل اینکه خیلی حال نداشت و خواندن دعا را به حالت نوعی اسقاط تکلیف می گذراند. کاش همان کسی را می آوردند که دعای عرفه را خواند. آقای هاجری خندید و گفت : ایشون همون آقای زین العابدینی است که دعای عرفه را خواند. و اضافه کرد : ایشون همون کسی است که در ده دوازده سال اخیر ٬ همیشه دعاهای مراسم مدینه را می خواند! داشتم از تعجب شاخ در می آوردم !باورم نمی شد . دوباره می پرسم و حاجی دوباره تکرار و تاکید می کند که بله ایشون سالهاست تنها دعاخوان مراسم حج است . می گویم اگر در هر چیز دیگری قحط الرجال داشته باشیم ٬ در مداح و روضه خوان و دعاخوان که اصلا کمبود نداریم و حتی اضافاتشان را هم می توانیم به کشورهای اسلامی صادر کنیم . آنوقت با چه توجیهی چنین کاری را می کنیم ؟حاجی سکوت می کندو حاج آقا سیدی هم چیزی نمی گوید. اعصابم به هم می ریزد و تمام راه را به توجیه احتمالی آقایان برای این تصمیمشان فکر می کنم .
اتفاقا مدتهاست به این موضوع می اندیشم که مثلا شخصی چون حاج آقا محمود مرتضایی فر یا همان وزیر شعار معروف چرا هنوز باید با این کهولت سن به شغل خطیر شعاردهی مشغول باشد و چرا هنوز یک نفر جوان قبراق و تازه نفس در این دستگاه عریض و طویل شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و ستاد نماز جمعه جایگزین ایشان نشده است . آقای مرتضایی فر٬ هم از اقوام نزدیک شوهر خاله من است و هم همسایه و هم محلی من و سالهاست که با هم دوستیم و همدیگر را می شناسیم . اینها را برای این گفتم که یک وقت خدای ناکرده این تعریض را حمل بر دشمنی و کینه و از این مارکهای رایج نکنید و مطمئن باشید که من حاج محمود آقا را خیلی بیشتر از کسانی که الان او را هنوز به کار می گیرند دوست دارم ٬ اما اینکه ۲۷ سال است که او هر سال به حج می آید و شعارهای روز برائت را تکرار می کند ٬ آیا این کاری است که از هیچ جوان و حتی پیر دیگری بر نمی آید ؟! یا در همین نماز جمعه تهران و مراسم دیگری که به مناسبتهای ملی در پایتخت برگزار می شود حتما هنوز باید از ایشان برای شعاردهی استفاده شود؟ دلیل اینکه از کس دیگری استفاده نمی شود چیست ؟چرا با یک مراسم بزرگداشت آبرومندانه برای ایشان و تقدیر از سه دهه خدمات وی به انقلاب ٬ راه را برای افراد مستعد جدید باز نمی کنیم ؟ آنوقت ما می رویم سراغ اینکه چرا آقای محمود جاسبی رئیس مادام العمر دانشگاه آزاد کشور ما شده است و چرا برخی مسئولیتها برای بعضی دائمی است و جالب اینکه بعضی سلطنتی هم هست و باید بعد از مرگ پدر به پسر هم برسد !مثل همان فتنه ای که بروجردی کاظمینی راه انداخته بود. و ظاهرا ماجرا به بعد از مرگ پدرش که امام جماعت مسجدی در خیابان خراسان تهران بود و وصیت کرده بود که حتما بعد از مرگش باید پسرش امام جماعت شود و باقی قضایا که خودتان هم می دانید٬مربوط می شود.
با این فرهنگ که ما مثل آقای جاسبی مدیریت جای پر درآمدی چون دانشگاه آزاد را ملک طلق پدری خود بدانیم و یا امامت جماعت مسجد را ارث بابای خودمان تلقی کنیم و مسئولیت شعار دادن و مداحی کردن و روضه خواندن را هم به ایضا تا زمانی که ما زنده هستیم یا فلان مسئول بالاتر در مصدر امر هستند تنها در تیول خود بدانیم ٬ مطمئن باشید که راه را بر هر اصلاحی خواهیم بست و دولت اصولگرای اصلاح طلب باید با این مافیاهای فرهنگی و مذهبی هم حتما مبارزه کند تامردم بتوانند کمی هوای تازه استنشاق کنند.
این بحث ادامه داری است که همکاری و همیاری شما را هم می طلبد و می توان موجی هم راه انداخت تا شاید به مدد آن موج کاری شود و اصلاحی صورت گیرد.
وقتی با آن صورت پانسمان شده وارد آسانسور شد٬ من به محسن زاده نگاهی کردم و هر دو ذهن همدیگر را تایید کردیم :حاج آقا معین شیرازی. سلامی کردیم و با جواب سلام مردانه این روحانی کشیده قامت مواجه شدیم.
شنیده بودم که دو روز پیش در قبرستان بقیع مورد تهاجم عده ای وهابی قرار گرفته است و آنها او را تا می خورده است زده اند. من در این فرصت چند ثانیه ای طبقه همکف تا ششم آسانسور قصر الدخیل نمی خواستم پرسش از شرح دقیق ماجرا را خراب کنم و او هم لابد از چشمان پرسشگر ما چنین چیزهایی را خواند و خداحافظی کرد و رفت .
من اما دیشب ته و توی کل ماجرا را از زبان یکی از شخصیتهای کاملا موثق در آوردم و در دلم به این روحانی دوست داشتنی دست مریزاد گفتم . اما ماجرا نه آنگونه که پیشتر شنیده بودم بلکه این گونه که می آورم بود(قابل توجه تمام دوستانی که از هر شماره این وبلاگ حقیر یک خبر برای خروجی سایت خود تهیه کردند و البته دستشان درد نکند!):
حاج آقا معین شیرازی این روحانی شاید ۵۵ ساله و آرام٬ در مسجد النبی«ص» مشغول تلاوت قرآن مجید است .کسی به او نزدیک می شود و ناگهان عمامه ایشان را از سرش بر می دارد و پرت می کند. عمامه قل می خورد ٬ باز می شود . توجه همه کسانی که در مسجد النبی نشسته و قرآن می خوانند به ماجرا جلب می شود. پیرمرد سریع از جا بلند می شود و به دنبال مردی که چنین کرد می دود. او می دود و حاج آقا هم به دنبالش. بالاخره گیرش می اندازد. اما مردک با وقاحت تمام در جلوی جمع و در مسجد النبی «ص» شروع می کند به ضرب و شتم حاج آقا معین شیرازی. حاجی خیلی خویشتنداری می کند و دستی به رویش بلند نمی کند ٬ تنها ٬می نشیند و با دستهایش دو پای او را می گیرد تا فرار نکند. ناگهان مردی ایرانی می دود و خود را به آن دو می رساند و آنها را از هم جدا می کند. مرد مهاجم از فرصت استفاده می کند و می گریزد. حاجی به او می گوید : چکار کردی؟
- حاج آقا! داشت شما را می کشت !
ـخوش انصاف ! خوب او را می گرفتی ٬ نه مرا!
حاجی دوباره در مسجد النبی «ص» به دنبال او می افتدو بالاخره باز هم او را می گیرد. باز هم مردک شروع می کند به زدن پیرمرد. سر و صورت حاجی خونین و مالین است. ناگهان دو مرد بدون یونیفورم جلو می آیند و آن دو را جدا می کنند.
- شما؟
- ما دو نفر پلیس هستیم.
- لطفا کارتهای شناسایی خود را نشان بدهید.
حاجی مطمئن می شود که آن دو پلیس سعودی هستند. به آنها می گوید: شما دیدید که این مرد داشت مرا می زد؟
- بله دیدیم .
- دیدید که من اصلا او را نزدم ؟
- بله دیدیم.
- حاضرید به این موضوع شهادت بدهید؟
- بله حاضریم .
حاجی شروع می کند به خواندن آیاتی از قرآن مجید که از کتمان شهادت بشدت احتراز داده است و سپس تاکید می کند:حاضرید شهادت خود را مکتوب هم امضا کنید؟و آنها پاسخ مثبت می دهند.و آقای معین شیرازی حالا با خیال راحت به همراه مردک مهاجم و دو مامور پلیس سعودی به مرکز مربوطه می رود.
در مرکز پلیس ٬ مردک که حالا معلوم می شود از افراطیون ترک (لابد از نواده های همان آتاتورکی که حجاب از سر زنان مسلمان و عمامه از سر روحانیان گرفت )است ٬ ماجرای شکایت را جدی می بیند و زیر همه چیز می زند و همه چیز را حاشا می کند.
حاج آقا معین شیرازی رو به او می کند و می گوید: ببین ! اولا که من تو را گرفتم . همین که تو را گرفتم دلیل این است که تو مرا زدی نه کس دیگر. دوم اینکه تمام کسانی که در مسجد النبی «ص» بودند می توانند به این مسئله شهادت بدهند. سوم اینکه این دو پلیس تمام ماجرا را دیده اند و شهادت می دهندو از همه مهمتر اینکه دوربینهای مسجدالنبی تمام حوادث را ثبت و ضبط می کنند و اگر هیچ کدام این شهادتها نبود ٬ می توان به فیلمهای ضبط شده مراجعه کرد و دید آیا تو خودت مرا زده ای یا کس دیگر!
در اینجا مردک ترک به دست و پای حاجی می افتد و شروع می کند به عذر خواهی و طلب بخشش. اما حاجی کوتاه نمی آید. چند دقیقه بعد ٬ رئیس کاروان مردک ترکیه ای هم خودش را به اداره پلیس می رساند و او هم از حاجی می خواهد که از گناه این مهاجم بگذرد. حاجی می گوید : اگر این لباس روحانیت برتنم نبود و اگر اهانت او به خودم و نه به لباس روحانیت بود حتما از او می گذشتم اما در این دو سه هفته این حادثه ای است که دو سه بار دیگر هم تکرار شده و من احساس می کنم دستی پشت پرده ٬ تهاجم به روحانیان شیعه و اختلاف افکنی را هدف قرار گرفته است و من به هیچ وجه اجازه نمی دهم چنین کاری شایع شود.
پلیس ٬ حاجی را به پزشکی قانونی می فرستد و پزشک سعودی برای او ۱۴ روز طول درمان می نویسد و می گوید: خوشبختانه صدمه به چشم به عمق نرسیده و به ظاهر آن آسیب رسانده است و شما شانس آورده اید.
مردک مهاجم هنوز در بازداشت است و باید هزینه ۱۴ روز اقامت حاج آقا معین شیرازی را طبق قوانین دولت سعودی بپردازد.
***
برای کسی چون من بسیار لذت بخش است که روحانیی را با این کیاست و هوشیاری و در عین حال زبلی و چابکی ببینم ٬ در حالی که ظاهر او اصلا به حوادثی که برای او روی داده بویژه بخش تعقیب و گریزش نمی خورد . احساس می کنم این گونه روحانی که نه زورگو باشد و نه توسری خور بسیار مغتنم و دوست داشتنی است .
***
امروز بسیاری از اعضای بعثه بار و بندیل خود را جمع می کنند تا به ایران برگردند. تمام تلاش خودم را می کنم که در دعای کمیل امشب در کنار حرم مطهر نبوی و قبرستان بقیع ٬ حاج آقا معین شیرازی را گیر بیاورم و بر دستانش بوسه بزنم . الحق که دستهای این روحانیها بوسه زدنی هم هست ...
درست ۱۴ سال پیش٬ در ایام حج سال ۱۳۷۱ که آن بار به عنوان خبرنگار و گزارشگر روزنامه کیهان مشرف شده بودم٬ در ساختمان بعثه رهبر معظم انقلاب مستقر بودیم. کسانی که در بعثه مستقر هستند با اینکه از صبح تا شام بیشترین کسانی را که می بینند آقایان روحانی و علما هستند ٬ اما جالب اینجاست که این همه جمعیت که هر کدام برای نوعی خدمات رسانی به حج آمده اند از داشتن یک روحانی کاروان محرومند! به همین سادگی ! و حالا باید این تو باشی که در به در به دنبال آنهایی که می شناسی یا از روی چهره احتمال بدهی که آدم متشخصی است بروی و مسائل حج و آداب و مناسک آن را بپرسی تا نکند خدای نکرده در این سفر که شاید به طور معمول برای هر کدام ما یک بار توفیق آن دست می دهد ٬ اعمالت مشکل داشته باشد و بخصوص که چند ماه بیشتر هم از ازدواجت نگذشته باشد و تو نگران آن باشی که نکند که اشکالی در طواف و نماز نسا داشته باشی!
آن سال ما به خاطر گرایشهای - خدا ببخشد - چپی که داشتیم سراغ یکی از روحانیان شهره چپ که الان مرحوم شده است رفتیم و از اصلاح نماز و مسائل دیگر به ایشان رجوع کردیم. اما متاسفانه ایشان گویی ما اصلا وجود خارجی نداریم مثلا وقتی پس از اذن ایشان شروع می کردیم به خواندن حمد و سوره ٬ وسطهای کار می دیدیم رویش را به آن طرف کرده و دارد با فلان روحانی دیگر خوش و بش می کند! ما هم چند بار که به این شیوه عمل کردیم و در جلوی جمع ٬سنگ روی یخ شدیم عطای ایشان را به لقایشان بخشیدیم و افتادیم دنبال یک روحانی دیگر.
خوشبختانه در حین مراودات ما در بعثه به شخصیت ارزشمندی چون استاد علی دوانی برخوردیم و با گشاده رویی و گشاده دستی ایشان مواجه شدیم . ایشان وقتی ما گروه شاید ده پانزده نفره خبرنگاران مطبوعات و صدا و سیما را ٬ یتیم دیدند اقبال خوبی نشان دادند و از همان لحظه پیوند عمیقی بین گروه رسانه ای و آن استاد ارجمند تاریخ ایجاد شد.
استاد علی دوانی همان فردا اقدام کرد و یک مینی بوس از بعثه گرفت و همه ما را به زیارت دوره برد. با احاطه عجیبی که این مرد مهربان٬ به تاریخ داشت تمامی مساجد سبعه ٬ مزار شهدای احد بخصوص مزار سید الشهدا حضرت حمزه علیه السلام ٬ مساجد قبا و ذو قبلتین و ...را به ما نشان داد و بیشتر از آن در هر کدام از این اماکن ٬ شرح نسبتا مبسوطی از رویدادهای تاریخی مرتبط با آنها را ارائه می کرد و مثلا در میدانگاهی احد ٬ توضیح می داد که مثلا آنچه که گفته می شود آن گذرگاه مورد نظر پیامبر برای حفاظت ٬ اینجا نیست و آنجاست و موقعیت دقیق را نشان می داد.
تقریبا تا آخر سفر هیچ کدام ما خبرنگاران از این مرد مهربان و دانشمند جدا نشدیم و مشکلات مختلف خود را به ایشان منتقل می کردیم و او هم به بهترین وجه پاسخگو و چاره ساز بود.
در این سفر ٬ خوشبختانه مسئول گروه نشریه زائر٬ همان طور که قبلا هم نوشته ام روحانی جوان و خوشفکری است که با وجود او ما به مشکلی بر نخورده ایم اما از آغاز این سفر ، در هر جایی که رفتیم و کسی توضیحی داد من چهره آرام و خونگرم و مهربان استاد علی دوانی را به یاد می آوردم و بسیار هم از او پیش دوستان ذکر خیر کردم تا اینکه امروز صبح ٬ وقتی داشتم صفحه اخبار خبرگزاری فارس را برای پیگیری اخبار ایران و انتشار آن برای زائران ایرانی رفرش می کردم ٬ ناگهان چشمم به روی تصویر آیت الله علی دوانی و نوشته کوتاه کنارش ماند و بی اختیار فریادی کشیدم که حاج آقا هاجری از اطاق رو به رو خودش را رساند و پیش از اینکه چیزی بگویم نگاه او هم روی مونیتور خشک شد...
***
همه آدمها می روند و کسی باقی نمی ماند٬ اما :
آنهایی که رفتنشان این قدرت را دارد که چشمهای ما را به اشک بنشانند ٬ بسیار کمند!
برای شادی بیشتر روح بلند این مرد بزرگ خدا که فرزندانی همه دانشمند و فرهیخته به جای گذاشته است ٬ فاتحه ای بخوانیم ...




